وقتی که نگی ای کاش

:: وقتی که نگی ای کاش

کسی اول کتاب نوشته بود:

" بدبختی های بزرگ حاصل اشتباهات کوچک است. 

امام محمد باقر (ع)"

کتاب را نخواندم. از آن دسته کتاب هایی بود که هیچ گاه میلی به خواندنش نداشتم و تنها برای اینکه حلقه دوست داشتنی هایم را تنگ نکنم خودم را وا می داشتم بخوانم؛ تلاشی برای درک دوست داشتنی های دیگران. شاید برای همین بود که بیست صفحه ابتدایی را چندین بار خواندم و همیشه ذهنم به همین جمله دست نویس یکی از خوانندگان کتاب باز می گشت و کتاب را رها می کردم. جمله ای که احتمالا به آن یک صفحه دیالوگ میان خوانندگان مختلف که در میانه های کتاب شکل گرفته بود، برمی گشت. بند آخر یکی از فصل ها آدمک قصه خدا را عاملی برای بدبختی اش می داند. کسی جمله ای نوشته بود و آن را تصدیق کرده بود و بعد دیگری با لفظ تندی سعی کرده بود خواننده ای که دیگر تکرار نمیشد را رهنمون شود. دیگری از آن تعصب روی گردان شده بود و نعمت ها را یادآور شده بود و الی آخر.

من به همان حدیثی که احتمالا نفر دوم در سردر کتاب آورده بود فکر می کردم. به ترسی که این جمله بر هر حرکت آدمی سایه می انداخت. به آدم های این جمله. آدم هایی که به بهانه غم دوزخ و حرص بهشت پشت ترس هایشان پنهان می شوند. ترس از رها شدن. ترس خود بودن. فراتر رفتن. به خودم فکر کردم. گمان می کنم این جمله آدم های پیر باشد. محافظه کار بودن...

سال قبل بچه های دوره کارشناسی دور هم جمع شدیم و من را سکوت گرفته بود. چرا می گویم گرفته بود؟ چون رهاییم از آن ممکن نبود. هر کسی داشته ها و کرده هایش را می گفت به من که رسید همان خنده همیشگی که در جمع بر لبم می نشیند تحویل دادم. چیزی برای گفتن نداشتم. یکی در آمد که من مثل آتشفشانم. خاموشم و ناگهان یک سری خبر و اتفاق از من به همه می رسد. بعدها به این تشبیه شان فکر کردم. به اینکه همیشه خودم را تا پرتگاه سقوط می برم و خودم را آزمایش می کنم و وقت هایی که پرواز می کنم و رها می شوم آنها من را می بینند. در سقوط کسی حواس اش به من نیست. من زجر می کشم و پایین و پایین تر می روم و وقتی از آنها دور شدم پرواز را شروع می کنم. 

به دو راهی که روزی دغدغه مهم زندگی ام بود فکر کردم. آدم بعدها بیشتر حسرت کارهای نکرده را می خورد یا کرده را؟ آهنگ "تکرار" سیاوش قمیشی توی ذهنم تکرار می شد: "ای آدمک کوکی، صبح شد که بیدار شی/ مثل همه عمرت تکرار شی و تکرار شی/ ... از دست همه سیری/ از دست خودت بیزار/ پرواز واسه تو مرده، تو اوج نمی گیری/ بردی همه را از یاد، از یاد همه میری..." به خودم فکر کردم با یک کوک مکانیکی.

به عروسک های دوره کودکی ام فکر کردم. به عروسک های "اوو اووو ماما" گوها یا "هپی برث دی تو یو" و لالایی خوانم که اولین کاری که می کردم این بود که خرابشان می کردم. جوری که مامان و دیگران متوجه نشوند. دل و روده اش را بیرون می ریختم. فوق اش یکبار دعوایم می کردند که چرا عروسک به آن قشنگی را خراب کرده ام و بعد برای خودم بود. دیگر مجبور نمی شدم وقتی دختر عمو یا دوستم یا بزرگتری هم بازی ام می شود شکم عروسکم را فشار بدهم که برای آنها چیزی بگوید. عروسکم و من به دنیای سحرآمیز خودمان وارد می شدیم. می توانست پیشم بخوابد و با هم حمام برویم و من تا دلم می خواهد سرش را بشویم و و و.  هیچ کس به اندازه من از صدای گریه عروسکم که من را، مادرش را، صدا می کرد لذت نمی برد و هیچ کس از این که آن را خراب کند تا برای خودش شود و بتواند عروسکم بزرگ شود و برای من باشد لذت نمی برد. انگار که عروسکم طی یک مراسم عرفانی دچار بلوغ می شد و می توانست حرف بزند و بزرگ شود. 

می دانستم باید کوک خودم را هم بشکنم. باید زشت شوم. زشت و دوست نداشتنی اما خودم شوم. "تا فرصت هنوزم هست، برگرد به خودت، برگرد/ نو شو که این تکرار، از تو، تو رو دورت کرد... فردا را بساز از نو... با غصه مشو همدم/ سنت شکن خود باش/ آزاد ترین فردی، وقتی که نگی ای کاش" الان و تنها الان فرصت دارم که بزرگترین اشتباهم را بکنم. الان فرصت یاد گرفتن پرواز دوباره را دارم. من می خواهم بزرگترین خوشبختی را داشته باشم. چرا فقط خیال کنم؟ زندگی یکبار به من داده شده است.


اول کتاب نوشتم :

"بزرگترین خوشبختی ها حاصل اشتباهات بزرگ است.

(ص)"

و کتاب را نخوانده به کتابخانه تحویل دادم.

منبع : داستانی نه درازوقتی که نگی ای کاش
برچسب ها : کتاب ,جمله ,عروسکم ,کرده ,تکرار ,الان ,بزرگترین خوشبختی ,الان فرصت ,تحویل دادم ,دوست داشتنی ,حاصل اشتباهات

آبی ها

:: آبی ها

نمی دانم دیگران چگونه می فهمند "اسم" احساس شان چیست؛ من به سختی می توانم احساسم و واژه ها را با هم تطبیق دهم. من تنها می توانم احساساتم را با تصاویر بیان کنم. نه اینکه آن را بکشم یا عکس بگیرم یا حتی میان آن چیزهایی که دیده ام رابطه ای برقرار کنم، نه. من خودم را تصور می کنم در جایی، در حالتی. من دو نفر می شوم و به صحرای درونم نگاهی می اندازم. چند وقتی بود زنی بودم ایستاده بر بلندی یک شهر. همه کسانی که می شناسم و نمی شناسم آنجا... در دور دست ها بودند. باد می وزید. من دست هایم را باز کرده بودم. انگار منتظر بودم دست هایم بال شوند و من... و من پرواز کنم. تا آسمان آبی یخی سرد... امشب بعد از مدت ها صحرا بر لبه استخر ایستاده است. دست هایش را جمع کرده و می خواهد شیرجه بزند. مثل یک ماهی تا ته ته برود و بعد کف استخر را بشکافد و به دل آسمان پرتاب شود. به بیکرانگی ها...

منبع : داستانی نه درازآبی ها
برچسب ها :

شاپرک قشنگی رو دامنم نشسته...

:: شاپرک قشنگی رو دامنم نشسته...

من دنیا را به خاطر پروانه های رنگی آرزو دوست دارم. من خیلی چیزهایی که شما دارید را ندارم اما شاید به اندازه شما و حتی بیشتر از شما خوشبختم... نه بخاطر داشته هایم. بخاطر پروانه ها... کام من هم تلخ می شود و این را پذیرفته ام... بادام تلخ زندگی را... اما زود قورت می دهم و می خندم.

من مهربانی را می فهمم. شاید زیبایی را نفهمم اما احساسات در من جاری می شوند. من برای مهربانی گریه کرده ام. برای خوبی هایی که می بینم... من... برای همین چیزهای کوچک خوشبختم.



سالها طول کشیده است تا دست از سر نداشته هایم بردارم و پروانه های رنگی آرزو را دوست داشته باشم. 

من خدا را دوست دارم. من صبورانه خدا را دوست دارم.




پ.ن: چقدر این شعر را دوست دارم و چقدر این شعر را در بچگی می خواندم. شاید اینکه در بچگی (و کماکان حالا) دامن را دوست داشتم(دارم) برای تصویر همین شعر است:

    شاپرک قشنگی               رو دامنم نشسته

  خسته شده گمونم            بال و پرش را بسته

   گل های رو دامنم             بالش خوابش شدن

   چین چینای دامنم              بندای تابش شدن

دلم می خواد همیشه            کنار من بمونه

    خیال کنه لباسم             براش شده یه خونه


آخی... چقدر این شعر را برای دخترت آروم زمزمه کنی دلنشین است. من را می برد به بچگی هایم که مادرم برایم می خواند. برای همین شعر من باید بچه داشته باشم. متوجه هستید که... (البته من همه جا می خوندم. حتی وقتی تاب بازی می کردم و فکر می کردم منم یک شاپرکم! )

چقدر این شعر ساده جان دارد. می توانم شاپرک را ببینم که روی دامنم خوابیده است یا تاب بازی می کند. بچه که بودم خیلی وقت ها بدون حرکت می نشستم تا شاپرکی بیاید.

منبع : داستانی نه درازشاپرک قشنگی رو دامنم نشسته...
برچسب ها : دوست ,دامنم ,چقدر ,بچگی ,شاپرک ,هایم ,دوست دارم ,دامنم نشسته ,شاپرک قشنگی ,برای همین ,رنگی آرزو

دست های خالی ام را ببخش.

:: دست های خالی ام را ببخش.

گزارش به خاک یونان

نیکوس کازانتراکیس

ترجمه صالح حسینی

...

دیگر تحمل این وضع را نداشتم و چشمانم را به سویی دیگر گردانیدم - چون احساس شرم می کردم.

این را خوب به یاد دارم: در برابر بشر غمخوار، این شرم درونی را احساس می کردم. از دیدن رنج بشر شرمناک بودم و می کوشیدم تا تمام این وحشت را به منظره ای زودگذر و بیهوده بدل سازم.




با بچه ها پای یک آبشار در یک منظره قشنگ نشسته بودیم و پاهایمان را توی آب گذاشته بودیم. از این اسپیکرهای جمع و جور داشتیم. من گوگوش را دوست ندارم. یکی آهنگ "غرورمو ببخش، حضورمو ببخش/ منم یه عابرم، عبورمو ببخش" را گذاشته بود. بحث در مورد مسائل فمینیستی و این ها بود. حوصله اش را نداشتم. تمام ذهنم با صدای آبی که آرام می گذشت و صدای گوگوش بود. یکی از بچه ها متوجه ام شد. گفت: می دونی برای بچه های کار خونده؟ خب من گوش نداده بودم. شنیده بودم ریتم و کلیت را، اما آهنگ را نه. می دانید وقتی خوب گوش دادم مو به تنم سیخ شد. آن بار که داشتیم از ولیعصر پایین می آمدیم نگاهم به یک بیچاره افتاد. گفتم: می دونی همه ما به این تضاد طبقاتی عادت کردیم. اعتراض کرد که نه. توی ماشین بودیم. برگشتم و به صورتش نگاه کردم. شاید. او هم رنج می برد اما من احساس می کنم روح ما را آزار نمی دهد. یعنی آنقدر پلشتی های روحمان زیاد شده است که احساس درد نمی کنیم. می دانیم. همه فقر را می دانیم اما احساس شرم را نه... سعی می کنیم زود بگذریم. شاید چون احساس می کنیم کاری از دست ما بر نمی آید. با پدرم و برادرم در یک روز سرد پاییزی رفته بودیم پیاده روی. آخر شب بود. حوالی یازده. مردی کنار سطل زباله نشسته بود. زباله ها را تفکیک می کرد. صحنه عادی است؛ نه؟! قسمت ناراحت کننده ماجرا این بود که ته مانده قوطی نوشابه ای را داشت سر می کشید. جعبه های پیتزا را باز می کرد. آنها گرم گفتگو بودند و ندیدند. من دیدم. فقط ناراحت شدم. فقط ناراحت شدم و ان را تکرار کردم. پدرم (و همه ما برای اینکه وجدان خودمان را آرام کنیم و آن را بتوانیم فراموش کنیم) گفت: ناراحت میشه بریم دستی پول بدیم؟! گدا که نیست. ایستاده بودیم. گفتم: صدقه اینکه پاتون چیزی اش نشده.(چند روز پیش نبشی روی ساق پای پدرم افتاده بود) برادرم گفت: ناراحت میشه. بد شانسی پول نقد همراهمان نبود. آخرش سه تومنی را ته جیب مان پیدا کردیم و برادرم رفت بدهد. من و پدرم رفتیم پشت درخت که خجالت نکشد و پیش خود، مثل همه آدم ها احساس غرور کردیم که خب داریم کار خیر می کنیم. گفتم: فقر جایی برای غرور نمی ذاره... مطمئنم که میگیره. گرفته بود. و ما با خیال راحت مسیر را ادامه دادیم. 

می دانید با این کار ... وجدانمان را با یک استخوان مشغول کردیم. 

شرممان باد... شرممان باد...



پ.ن: به بهانه 14 اسفند روز نیکوکاری. پیشتر ها نوشته بودم اما در لابه لای صفحات ثبت موقت مانده بود تا امروز که آوردمش اینجا. بچه که بودم یادم است پول هایم را جمع می کردم و با چه شوقی این 50 تومنی - 200 تومنی ها را می بردم برای جشن نیکوکاری می دادم یا آن دفعه که جوراب تورتوری ام را کادو کردم و بردم... نزدیک مدرسه ها هم که می شد دفتر مشق هایم را... من را چه شد؟!

منبع : داستانی نه درازدست های خالی ام را ببخش.
برچسب ها : کنیم ,ناراحت ,بودیم ,کردیم ,پدرم ,تومنی ,ناراحت میشه

فردوس

:: فردوس

فردوس روی سکوی نزدیک قبر نشسته بود و به عصای کنارش تکیه داده بود؛ زنی شصت - شصت و پنج شش ساله. توی لباس مشکی خوش لباس و تر و تمیز بود. اول عمه جلو رفت. عمه را بغل کرد و با زاری گفت: "اینقدر برا داداشتون گریه کردم. اعلامیه اش هنوز تو کیفمه." و رو کرد به شوهرش و اطرافیان که سمت راست و با فاصله پشت سرش ایستاده بودند و گفت: "کیف ام را بدید." و باز رو به عمه گفت "اینقدر برا داداشتون گریه کردم، خدا پسرمو ازم گرفت." عمه از بغل اش جدا شد. حالا مامان بغل اش کرد و گفت: "ایشالا خدا هم صبرتون بده و هم اجر صبرتون رو" فردوس گفت: "چرا دیگه من زنده باشم؟". نوبت من شده بود. یک قدم پیش گذاشتم و خیلی رسمی گفتم: "تسلیت میگم."

سوار ماشین شدیم. سایه مرگ، یک جاده مستقیم کویری و خورشیدی که در کار غروب بود، در یک عصر دلگیر جمعه سکوت سنگینی به فضا تحمیل کرده بود. مامان برای شکستن سکوت به شکل خبری گفت: "فردوس به عمه گفت انقدر برا داداشتون گریه کردم. اعلامیه اش هنوز تو کیفمه" بابا به سمت مامان برگشت و یه نگاه تندی کرد و باز به جاده نگاه کرد. مامان باز ادامه داد "راست میگه. من دیدم اش. هم سر خاک و هم همه مراسما اومد با این حال اش و گریه می کرد." بابا این دفعه هم نگاه مامان کرد اما نه مثل دفعه اول. "بیچاره خیلی شکسته شده.  نصف بدن اش هم که از کار افتاده. نمی دونم عمه می گفت برا تصادف بوده یا سکته کرده." فایده ای نداشت. من و مامان می دانستیم این مرگ داغ بابا را زنده کرده است.خواستم فضا را تغییر بدهم. روی جمله مامان تاکید کردم: بابا مامانم میگه خدا هم صبرتون بده و هم اجر صبرتونو." سرم را تکون دادم که تکیه کنم روی نکته ظریف مامان. و برای خنده گفتم" اونم گفت برا چی زنده باشم دیگه یعنی صبر کیلو چند." بابا از فکرهاش رها نمیشد. من و مامان دیگه تلاشی نکردیم و باز سکوت برقرار شد.

مستقیم به سمت خورشید می رفتیم. خورشیدی که غروب می کرد. بابا سرش را به چپ و راست تکون داد و بعد سکوت را شکست "عمو فردوسو خیلی می خواست. بابا ما نذاشت." و بعد آروم اضافه کرد: "فردوس برا همین اینا را گفته." مامانم گفت: "بعد چهل پنجاه سال؟!" و بابام محکم و با یک حسرتی سرش را تکون داد و گفت:"بعله".

 بابا از تو آینه به من نگاه کرد و پرسید " تو باید کارو را بشناسی؟" گفتم:"نه." گفت: "هر وقت میگن عمو شعر می گفت یاد این می افتم که تو دوره سربازی که رفتم خونه عمو رفتم سر کتابخونه و کتاب کارو را برداشتم بخونم دیدم عمو حاشیه کتاب را با خودکار سبز پر از شعر کرده." و شروع کرد شعر را بخونه " فردوس که..." من خیز گرفتم که دقت کنم و همین باعث شد بابام عقب نشینی کنه و ادامه نده. و فقط بگه" خلاصه هر وقت می گن شعر عمو یاد کتاب کارو می افتم و هر وقت یاد کارو می افتم یادم به فردوس می ره. عمو اون روز منو برای برداشتن کتابش محکم زد." گفتم "چرا باباتون نذاشت؟" "خب دیگه از طایفه دیگه ای بودند. عمو بالاخره خان زاده بود. اون روزام فرق می کرد با حالاها. اصلا اینکه دنبال اسم دو تا پسر اول را قلی گذاشتند برا همین بود دیگه. قرار بوده خان بشن. چی چی قلی خان... من نامه هاشون را می بردم. یادمه. مثل روز روشن درست یادمه. دختر قشنگی بودا. نگاه به حالاش نکنید. همه آبادی این ماجرا را می دونستند." وقتی سوال بعدی را پرسیدم انگار همه خشم پدرم برگشت " زن عمو می دونست؟" "همین آدمو عصبانی می کنه. اینکه می دونست و نکرد... " وسط حرف پریدم" که بگه نه شاید بابا شما بذاره عمو با فردوس ازدواج کنه" بابا گفت: " نه بـــابا. شعورش در این حدا نبود. این که بدونه جایگاهش چیه و اینقدر عمو را اذیت نکنه. اتفاقا امروز سر خاک تنها ایستاده بودم داشتم با خودم همین فکر را می کردم. اصلا اگر عمو با فردوس ازدواج کرده بود به این حال و روز نمی افتاد."

 حالا بابا خاطرات گذشته را یکی یکی بیرون می کشید. کادوهای یواشکی از سر قلاب ماهیگیری گرفته تا اشیا ریز دیگر و جمله قصار "یه بار حرف باباش را گوش کرد و نگرفت. یه بار حرف باباش را گوش کرد و گرفت." حالا می توانستم خشم و اعتراضی که گاه و بیگاه بابا نسبت به زن عمو و خاندان اش داشت را حس کنم. خشمی که تا پیش از آن گمان می کردم به تلافی همه سختی هایی بود که بر خاله شان روا شده بود و او همیشه نجیبانه تحمل کرده بود. پدر زن عمو تاجر وضع خوبی بوده است. تاجر وضع خوبی که خاله بابا را گرفته بود. خاله شهری که خانه شان خیلی خیلی بزرگ بود. خانه بزرگی و بانویی که نگه بان خانه بود و آسته برو آسته بیا مهجور زندگی کرده بود. رفتار تند شوهر را تاب آورده بود و کمبودها و سختگیری های شوهر را آبروداری کرده بود. خانه ای که حالا ثبت میراث فرهنگی است و در اختیار حوزه علمیه است و یادآور یک شکوه است. همان خانه و تخم و ترکه یک عمر هم عمویم را گرفتار خود کرده بود. همان تکبری که پول برای زن عمویم آورده بود (هرچند دیگر سال ها بود که ورشکسته شده بودند). تمام سال ها وقتی بحث به عمو و زن عمو کشیده می شد بابا سرش را تکان می داد و جمله تکراری اش را می گفت :"ما بچه بودیم می گفتند خونه بخت ها... حالیمون نبود. واقعا بخت مهمه" و من چند باری اعتراض کرده بودم "شما از کجا می دونید عمو خوشبخت نیست؟ چون اهل رفت و آمد نیست؟ بابا جون دوست داره اینجوری باشه" و سکوت و سرتکان دادن بابا یا گفتن "تو چی می دونی؟!". جمله هایی که همیشه برای وجه و جایگاه خاص عمو گفته می شد که "ما نمی دانیم قبل عمو که بوده است و حالا به چه روز و حالی افتاده است." کتابخانه بزرگ عمو با توضیح معروف کتاب خوان بودنش، پالتو خاص اش، کم حرفی همیشه و خنده اش به وقت سلام و علیک، جدیت و محکم و قاطع حرف زدن اش وقت بحث های مردانه، پیپ کشیدن اش که حالا سال ها بود ترک اش کرده بود و عکس جوانی اش با کروات، داستان های کمک کردنش در سال های جوانی به هر کدام از برادرهای کوچکتر برای خرید ماشین و موتور و خانه و زن گرفتن و احترامی که بزرگترها با آوردن اسم اش می گذاشتند همه و همه برای همه ما کافی بود که او را از سایر فامیل جدا کنیم و گل سر سبد خانواده بشماریم و بپذیریم بزرگترها زن عمو را که به گفته آنها عمو را منزوی کرده بود دوست نداشته باشند. اما حالا داستانی پیش رو بود که خیلی گره ها را باز می کرد. وقتی هر کدام از شاعرها از فلان انجمن ادبی در مراسم فوت عمو "عاجزانه" از پشت میکروفون از پسرعمو خواهش می کردند که همت کند و همه شعرها را جمع آوری کند (چه دفاتر شعر و چه شعرهای پراکنده) و در یک مجموعه چاپ کند و بابا بعد اضافه می کرد: اوووو عمو انقدر شعر دست این و اون داره که نمیشه چاپ بشه که خدا می دونه. و من پیش خودم فکر می کردم منظور بابا شعرهای سیاسی است و حالا بابا امروز از شعرهایی می گفت که برای فردوس گفته شده اند و نامه های رسیده و نرسیده و حاشیه نویسی ها که خدا می داند هنوز هم وجود دارند یا نه و یا دور از چشم زن عمو و همه ما مانده اند. وصیت عمویم پیش از مرگ اش به سرپرستار که گفته بود حتما به برادرهایم بگو و بعد برایش کاری پیش آمده بود و رفته بود و چند روز بعد که در مراسم شرکت کرده بود و پیغام داده بود به برادرشان بگویید بیاید سراغم. پیغام و پسغام ها از زنانه به مردانه که به گوش همه ما رسید و پسرعمو و زن عمویم زودتر با او حرف زده بودند و بعد منکر چیز خاصی در وصیت شدند و با وجود چندین و چند باره مراجعه بابا پرستار سکوت کرده و بابا از آن روز هنوز که هنوزه یاد آن می کند و احساس می کند چیزی گم شده است، چیزی کم شده است. گریه های فردوس در تمام مراسم های عمو که حالا پیش چشم مامان بیشتر به چشم آمده است. بابا که شب گفته بود حتما می خواهد مراسم تشیع جنازه فلانی پسر فردوس را برود. چه ما برویم چه ما نرویم و اینکه " سر همه مراسم های عمو آمده اند و باید برویم". بالاتر رفتن صدای بابا و خشمی که وقتی ما می گفتیم شاید عمو خوشبخته و بابا می گفت "نیست. من می دونم."

 


پ.ن: بد نیست اگر نمی دانید شما هم بدانید: کارو

منبع : داستانی نه درازفردوس
برچسب ها : کرده ,فردوس ,حالا ,گفته ,خانه ,سکوت ,داداشتون گریه ,فردوس ازدواج ,کتاب کارو ,کردم اعلامیه ,گریه کردم

تا بیکران خویشم گامی دگر نمانده است...

:: تا بیکران خویشم گامی دگر نمانده است...

1- 

کی می دونه آدم با آرزو کردن خوشبخت تره یا با خط زدنشون؟ اینکه آزوهای قد و نیم قدت را به خط کنی و از این همه دارایی لذت ببری یا اینکه دستی به سر روی اونها بکشی و روانه شان کنی که بروند و جای دیگری زندگی کنند؟ با کدام مهربان تری؟ با کدام شجاع تری؟ زیبایی مگر جز این دو نیست؟ اینکه آرزویت را از توی صف صدا بزنی، لبخندی بهش بزنی و دستی به سرش بکشی و بهش بگویی: کوچولو تو دیگه واسه خودت مردی شدی بهتره برگردی به سرزمین رویاها. مگر جز اینه که مثل ما که متولد می شویم و می میریم و به جایی که به آن تعلق داشتیم باز می گردیم، رویاها هم از سرزمین دوری به دنیای ما وارد می شوند و باید یک روزی به همان جایی که به آن تعلق دارند بازگردند؟

در دنیایی زندگی می کنیم که آرزوها برای ما به دنیا می آیند و با ما زندگی می کنند. چرا؟ که از ما محافظت کنند؟ ما مسئول آرزوهایمان نیستیم؟  

کدوم آدم خوشبخت تری؟ اون که دورش چراغانی از نور آرزوهای کوچکه یا اون کسی که توی تاریکی چشم هاش را می بنده و تو خیالش یک دنیا نور را می بینه؟



2-

خیلی تفاوتی ندارد. یا شایدم دارد. اینکه به یک بچه روح ببخشی نوید بهشته و اینکه از بچه ات هم بگذری هم. ابراهیم را می گویم. ولی خیلی راه. خیلی. از مادری که بچه ای را به دنیا می آوری تا وقتی که از پاره تنت می گذری.



3-

به گمونم اینکه بدونی دلت کدوم وره مهمه. اینکه بدونی با خودت چند چندی.


منبع : داستانی نه درازتا بیکران خویشم گامی دگر نمانده است...
برچسب ها : اینکه ,خیلی ,زندگی ,تری؟ ,اینکه بدونی

در ستایش بهترین داداش دنیا و سیاوش و شاید ابی و حبیب

:: در ستایش بهترین داداش دنیا و سیاوش و شاید ابی و حبیب

تصور کنید حال من بد است. چه چیزهایی حال من را خوب می کند؟ اول از همه صحبت کردن در مورد آنچه ناراحتم می کند. نمی توانم. می دانم قیافه ام وقت ناراحت شدن خنده دار است و برای همین بیشتر ناراحت می شوم. گمانم خنده دار می شوم. چون همه لبخند رد و بدل می کنند. عصبانی لب هایم را بر می چینم و فقط یک کلمه از حالم را می گویم. مثلا: من عَ صَ با نی ام و این اصلا خنده دار نیست. گاهی حتی همین را نمی گویم. همین که وقتی از پله های اتاق پایین می روم و هیچ سلام خاص یا شوخی نمی کنم گواه حال و حوصله نداشتنم است.

برادرم خیلی کار مانده دارد. امروز خانه مانده است کارهایش را بکند. با بدخلقی از توی اتاقش رد می شوم. من هم عصبانیم و نمی خواهم به کسی هم بگویم. می روم برگه هایی که پرینت گرفته را خط خطی می کنم. چیزی نمی گوید. نمی دانم شاید اگر مثل همیشه پانچ می کردم سرم داد می زد (تفریح خوبی است. وقت هایی که پشت میز نشسته و دارد برایم حرف می زند هر چه برگه و کاغذ و پلاستیک توی اتاقش است را پانچ می کنم. حتی ورقه های قرص را). 

هنوز عصبانیم. در سکوت اتاقم می روم و می آیم. می روم توی اتاقش و می گویم: آدمک کوکی سیاوش را پخش کن. پخش می کند. بی هیچ حرفی. من هم شروع می کنم با سیاوش خواندن. کم کم حالم خوب می شود. خودش می رود آهنگ بعدی "برقرار باشی و سبز... گل من تازه بمون" و من حالا کاملا احساس می کنم از آن حالت اهریمنی دارم جدا می شوم. می گوید: من این آهنگ را خیلی دوست دارم. من می گویم که من این را همیشه برای گل هایم می خوانم. و گلم را که توی اتاق 215 ف یک و 208 ف دو از دست دادم را تصور می کنم. حتی آخرین گلدانم را که بچه ها تنه به تنه اش زدند و شکستند و حالا هیچ گلی ندارم... باید بروم گل بخرم. خشم این روزهایم شاید برای نبودن گلی برای من هم باشد.

می روم لبه تخت اش می ایستم. احتمال شکستن اش وجود دارد. اما هیچ وقت به من ایراد نمی گیرد. من بندباز نیستم که بتوانم به نرمی لبه ها را طی کنم. تعادلم به هم می خورد و وزن (یا دقیق ترش جرم... جرم کلمه خوبی نیست. من را یاد جرم دندان می اندازد. وزن هم 500 خیلی زیاد است. وزن برایم همان حکم ریال را دارد.) 50 کیلوییم به پیچ ها فشار وارد می کند. هر از چند گاهی باید پیچ اش را سفت کند. (حتی شده است روی میزش هم رفته ام و چیزی نگفته. البته وقتی باران می بارید و من احساس نیاز به استیج داشتم.) یک دستم را به در می گیرم و ادامه می دهم. همین که دستم را شکل میکروفن بگیرم و بخوانم کافی است. با سوز و احساس بخوانم. نمی گوید صدایت را رها نکن. گوش درد گرفتم (خواهرم حتی اجازه نمی دهد با آهنگ زمزمه کنم. مگر "نوشتن از نبودنت بهم کمک نمی کند" مهرنوش را). فقط می داند آهنگ را عوض کند. داد می زنم که سیاوش خیلی خوبه... به حنجره اش اشاره می کند و می گوید: "ابی. سیاوش آهنگ را بسازد، ابی بخواند." می گویم: "نوچ. سبک سیاوش چیز دیگری است." شاید ابی و حبیب را برای صدایشان دوست داشته باشم اما سیاوش دغدغه ها و کلام اش عین عین عین خودم است. می رود سراغ ابی... یاد کوه می افتم. می گم: از اینجایی که من هستم را پخش می کنی؟ پخش می کند. و من می خوانم. بند بازی می کنم و وقتی می گوید: شاید بازم منو دیدی، می پرم پایین و از اتاق بای بای کنان بیرون می روم و با بیت بعدی خندان وارد اتاق می شوم.

سیاوش قمیشی را دوست دارم. به خاطر حجم انبوه کلمات باران، پرنده، درخت، من. 

سیاوش قمیشی را دوست دارم به خاطر ترس اش از تکرار... از روزمرگی.... از اینکه هنوز در ترانه هایش به دنبال خودش است. به دنبال راه اش. تنهاست و راه را می پیماید. سخت اما با اراده. رها نمی کند. هرگز نمی نشیند. قشنگ نیست که تنها وقتی به کسی که دوست اش دارد می خواهد بنشیند؟ آرامش پیدا می کند. منظورم آهنگ بسیار ساده و صمیمی "الکی" است. عاشقانه هایش را هم دوست دارم... هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم... چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن. سیاوش تو خوبی. تنها تو بمان (یعنی تو با بقیه... حبیب و ابی و داریوش و علیرضا قربانی و شهرام ناظری و حسین علیزاده و شجریان بخصوص آهنگ های قدیم مثل نوا و دستان)






علی ای حال... حال من خوب نیست. نه به اندازه یک ساعت قبل اما به اندازه یک دریا عصبانیت و خشم.


پ.ن: البته الان که فکرش را کردم بخشی از خشم ام هم به این برمیگردد که صبح اول وقت قبل از هفت صبح، همین برادر گرام مقاله جدیدی مربوط به کارم را نشانم داد از یک گروه که تحقیقات در زمینه من انجام می دهند در هاروارد.

منبع : داستانی نه درازدر ستایش بهترین داداش دنیا و سیاوش و شاید ابی و حبیب
برچسب ها : سیاوش ,آهنگ ,دوست ,شاید ,گوید ,همین ,دوست دارم ,سیاوش قمیشی